خدانگهدار.
مانند همیشه،... ساکت
برگ
مانند همیشه ...سرشار
عشق
مانند همیشه، ...سرکش
لب
مانند همیشه،.... خاموش
تو
مانند همیشه،...بی مانند.
ابلهان
تازه چند نخ سبیل پشت لبم سبز شده بود و صدام دو رگه که خیالات مرد شدن به سرم زده بود. سعی میکردم با جوونای بزرگتر از خودم بشینم و بپرم و سر به سر بچه ها نزارم....دیگه سنگین راه می رفتم و با قد درازم سعی میکردم قوز نکنم و قدمهای موزون بردارم تا بیشتر به چشم دخترا بیام. تو هم سنو سالام همه سید مهدی صدام میکردند جز یکی که بهم میگفت "خربزه". وجه تسمیه ش رو خودم هم نمی دونم ولیکن از وقتی منو با علی شله خربزه فروش دیده بود به من میگفت خربزه. علی شله تنها جوون ایلیاتی باحالی بود که بچه مچه هایی مثل من رو پس نمی زد و آدم حسابی فرض میکرد.با من یه جوری برخورد میکرد که خیالات برم می داشت حسابی واسه خودم کسیم... اونروزعلی شله رو گاری خالیش نشسته بود و یه بند حرف میزد و منم که از دست کج خلقیای عموم عاصی شده بودم رو گاری، روبروش چمپاته زده بودم و چرت می زدم، که یاسر منو دید.
یارو دل خوشی از علی شله نداشت: میگن یه بار که مهمون رودربایستی دار داشتن، سر نابلدی دو تا خربزه کرمو از علی شله خریده بوده وباباهه که میاد جلو مهمونا خربزه رو رو کنه میبینه توش گندیدهس. گوش یاسرو میکشه و یه فس کتک جون دار بهش می زنه. من که میگم نوش جانش! ولی میگن یارو اونقدر از دست باباهه کتک می خوره که ننش دعا میکنه الهی دست زنندش فلج بشه و همون فردا دست باباش میره زیر دستگاه پرس و چهارتا انگشتش قطع میشه. حالا یاسر مجبوره شبونه درس بخونه و روزا بره جای باباش کارکنه...هر روز از عمد میچرخه و از سر بساط علی شله میگذره و یه بند فحش بارونش میکنه. علی شله هم میگه جواب ابلهان خاموشیست.منم که تکلیفم معلوم.ازون موقع به بعد تو کوچه که میبینه منو دادمیزنه: چطوری خربزه کرمو؟...یه بار خواستم حسابی ادبش کنم ولی یه هیبتی داره که نگو...چارتای منم حریفش نمیشن.منم جلو دخترا میام از حجب و حیا کم نیارم با صدای دو رگه میگم: جواب ابلهان خاموشیست...
حالا دیگه همه قضیه اون خربزه رو میدونن. بازار علی شله که حسابی زده به کسادی و میگه می خوام برم بشم نمکی، کفش کهنه و نون خشکه بخرم و بفروشم.اما اونوقت همه بهم میگن علی نمکی.. کسی زن بهم نمیده...منم پقی می زنم زیر خنده و بهش میگم آخه آدم حسابی! قبل ازینکه نمکی باشی، شلی! آخه کی بهت زن میده؟ که میگه: آهوی...حرف زیادی موقوف!خدامیزنه به کمرت تورم شل میکنه ها!من از ترس فلج شدن خفه میخندم و آخرش به سرفه میفتم. تازه میگن چشش یکی رم گرفته!اونم کی؟ آبجی یاسر!...
چند ماهی بود که دیگه علی شله رو نمیدیدم. میگفتند رفته ایلات خودشون ولی سابقه نداشت اینقدر دیر کنه. دلم حسابی شورشو میزد. خواهر یاسر هر از گاهی به بهانه ای می یومد سمت میدون و خودم میدیدم که از دم بساط خالی علی نمکی چه آروم و با وقار میگذشت...
میگن علی نمکی به خودش جرات داده بوده چند باری سر راه خواهر یاسر سبز بشه.. که بار آخر یاسر گوش به زنگ میآد و جلو خواهرش فحش بارونش میکنه و از چرخ میندازدش پایین و سرعلی شله رو میکنه تو جوی آب پر از کثافت. علی نمکی چند بار بالا میاره و بعد جثه ریزو نحیفشو جمع میکنه و گوشه میدون چمپاته می زنه و میلرزه و با صدای لرزان میگه:" جواب ابلهان خاموشیست". یاسریه لگد به پهلوی علی میزنه و دست خواهرشو میکشه ومیره.
حالا تو محل چو افتاده علی شله تو ایلات دق مرگ شده. نمیدونم چقدر راسته ولی چند وقت بعد دیدم یه مرد سیاه سوخته ازده سه پسته اومد وبی حرف کلید انداخت چرخ بساط علی نمکی رو باز کرد و برای همیشه با خودش برد.
بالنده
کلاه و کشکولم را برداشتم و لنگان لنگان دوباره راهی شدم. بعد از هفت سال دوره گشتن و ذکر علی خواندن دوباره به شهر مادریم باز میگشتم. مسیرم از روی پلی بود که قبل از این مکین تاژ نامش بود. روی رودخانه بالنده. چشمهایم خوب نمی دید. اما با همان چشمهای نیمه کور زیر پایم را نگاه کردم. چشمم دنبال گردنبند مریمی سنگینی بود که درست هفت سال پیش از بالای همین پل به رود انداختم. نمی دانم رودخانه با نیت دل من چه کرد. انحنای پل نفسم را به سوزش انداخت و زانوانم را به درد آورد. تکیه زدم به دیواره کوتاه سیمانیش و از همان بالا به هر چیزی که در رودخانه برق میزد ناخودآگاه چشم می دوختم. نگران بودم که خروش رود نذری علی اکبر را پسم آورده باشد. سالها از وحشت این کابوس و ترس از خیانت به عهد آرامش نداشتم. حالا که باز آمده بودم دلم میگفت حاصل نذرت در همین نزدیکیست. می خواستم برش دارم و ببرم به در همان خانه قهچ حلالیت بطلبم از زنش. آن روزها جوان قهچ در بستر مرگ بود.طبیب از زنده ماندنش امید بریده بود و گفته بود سه روز بیشتر زنده نمی ماند. جوان قهچ چشمش سیاه شده بود و دهانش کف میکرد. زن قهچ گردنبند مریمی عتیقه اش را نذر علی اکبر کرد و سر سه روز چشمان جوان میبیند ومی نشیند و طعام می خواهد...من ذکر علی میگفتم و از همان محله میگذشتم که زن قهچ سراسیمه و پریشان و گریان پیش من به زمین می افتد. جامه می درد و گردنبند مریمیش را میکشد و به پای من می اندازد:
- برش دار درویش ایوب! برش دار و تا آخر عمرت ذکر علی اکبر بگو...خدا جوانم را به دنیا بخشید...خدا زنش را بیوه نکرد...تورو به علی برش دار!
نام علی را که آورد به بازوی عصایم تکیه زدم تا خم شوم وبرش داشتم . سینه عصا را چسبیدم و برخواستم و دوباره لنگان لنگان خود را در کمر کوچه کشیدم و خواندم: علی....اکبر...علی....اکبر....تا گریه های زن در تن صدای "علی اکبر"ها خاموش شد.
-چشمم نمی بیند...بروم آنطرفتر ها را ببینم..دلم میگوید حاصل نذر آن زن همین طرفهاست...شاید زیر آن تل آهنی زیر چهاچوی پل لای لجنها مانده...به زن قهچ چه بگویم...
هفت روز فقط ذکر علی اکبر خواندم....مریمی در مشتم بود و نمی دانستم با آن چه کنم؟..درویش علی بودم و این مال و منالها به دردم نمی آمد...سر محله انجیری یک مشت دختر یتیم مانده بودند. محلاتی ها میگفتند..کولی وحرام زاده اند. مریمی را دادم به حوری: یکی از آنها ...از زور گرسنگی رفته بودند سر نانوایی به جای پول نان مریمی داده بودند...مردم ریخته بودند سرشان و آنقدر زده بودندشان که خون بالا آورده بودند. یکیشان از آن به بعد چشم راستش دیگر ندید...خودم را لعنت کردم و مریمی را که پسم آورده بودند با عصایم پس زدم. بزرگترشان گفت درویش! این مریمی نذراست..جای دیگر برکت نمی کند..مال خودتان.
به اجبار و سنگینی خم شدم و برش داشتم. یک چشمم اشک و یک چشم خون... آمدم سر نانوایی بگویم لادینها! مریمی را من به آنها داده بودم!...ترسیدم سر خودم هم بریزند و نام علی را با تهمتهای ناجوانمردانشان پایمال کنند...
سرگرداندم و رفتم...از روی همین پل نذری زن قهچ را به آب سپردم...سر به زیر آوردم و به آب گفتم من هم ذکر علی میگویم هم علی اکبر...ولی تورا به نام علی قسم تا آخرعمرت ذکر علی اکبر بگو تا نه من زیر دین بمانم نه تو. دلم سوخته بود بهرآن طفل معصوم ها...از این شهر پا کشیدم و رفتم.
حالا دلم آمده امسال را به آخر نمی رسانم... باید ببینم چه بر سر نذری علی اکبرآمده بروم از زن قهچ حلالیت بطلبم...دلم میگوید حاصل نذرم همین جاست ...چشمم نمیبیند...روبرویم یک نوشته سبز را به سختی می خوانم. بر روی یک تابلوی زنگ زده نوشته شده: پل شهید" علی اکبر قهچ"... .
از روزی که پسر به دنیا آمده بودم، مادرم صدایم می زد پسر موسی. پدرم صدایم می زد پسر رقیه. رقیه نامی بود که پدرم بر روی مادرم گذاشت. وقتی او را برای اولین بار در گمرک دید. مادرم یک یهودی مهاجر بود. موهایش را ازته تراشیده بودند که پدرم او را دید.می گفت زیبایی مادرم در موهایش نبود در چشمهای معصومش بود. مادرم که حرف میزد پدرم لبخندی می زد و به او میگفت زبان بسته! نمی دانم چرا؟...مگر مادرم کفتر بود که بابا به او می گفت زبان بسته؟ به روی من که زبانش بسته نبود..خوب تر و خشک را حالیم کرد! مادرم وطنی ندارد. مرا زیر تانک به دنیا آورده بود. همان تانکی که پاهای پدرم را از ریشه سوزانده بود. تانک داشت از روی مادرم رد می شد که پدرم خواست خود را سپر بلایش کند. من و مادرم زیر تانک به دنیا آمدیم با جیغ های پدر که دو پایش زیر تانک قلم شده بود. حالا من پسر موسی بودم. وطنم کجا بود؟ نمی دانم. شاید زیر تانک. مادرم میگفت وطنم موسی است. حالا که موسی مرده دیگر او هم وطنی ندارد. شاید وطنش من باشم شاید هم همین جوی آب کنار خیابان که هر روز صبح خودش را تا آن میکشد و کنار بلوار می نشیند و به خیال موسی فرو میرود....انگار جوی مولیان است و ترک سبزه و چمن..توی خیالات خوش چرت های معصومانه میزند...باغبان ته بلوار هم به حضورش عادت کرده به او میگوید ننه و چشمش که به او می افتد سفره دل وا میکند...از غم و غربت و غریبی میگوید...مادرم چشمهای ریز و فرورفته اش را بر دهان او تیزمیکند و شاید ته مانده های دندانهای زرد و شکسته اش را می شمارد..شاید هم نه. دیگر زبانش بسته شده چیزی نمی گوید. از موسی برای من همین ویلچر سیاه و زنگ زده مانده. مادرم نمیگزارد بفروشمش. از او برای خودم دکانی ساخته ام. رویش بسته های پپسی و سیگارو کارت اینترنت وتلفن گذاشته ام. همیشه آخرین بسته سیگار را به همین قدرت، باغبان افغانی میدهم . مارکش هرچه که باشد فرقی نمیکند. به دود همه اش عادت کرده است. آخرین دانه پپسی را هم برای ننه می برم که دیگر طعم پپسی دلش را زده..چشم که برمیدارم میریزد توی جو و میگوید خوردمش.به من میگوید پسر موسی. دیگر نام خودم را یادم رفته. همه به من میگویند پسر موسی..شاید نام دیگری ندارم!
معشوق من طنازی نمی داند...
و سخت بوی مرگ می دهد...
اما از تمام معشوقه های تو زیباتر است.
معشوق زیبای من
پیرزنی ستکه خاکروبه ها را با اشک
در امتداد خوابهای حقیرانه
می روبد...
افتاده کودک زیباییست
که صبح
در آرزوی نان نیم خورده
با دستهای نازک و معصومش
پس مانده های شام تورا
از خاک می زداید...
معشوق من
همبازی همیشه روزهای تاریک است
روی درخت سیب و سپیدار عشق
معصوم کودکیست
بیدار و بی قرار
زیر چراغ کوچه دیروز
با کفشهای پاره میاید
برکفشهای نقره ایم غبطه می خورد
درخوابهای کودکیم لبخند می زند.اما میان همهمه خاطرات من
معشوق سالخورده غریبیست...
سیبی که از درخت می افتد
در امتداد جاده نامعلوم...
مفتون همهمه وهمهای تابستان
و میگرید:
با دردهای مردم این دهر
با اشکهای مردم این شهر
اما به من که می رسد آرام
لبخند می زند...
...
معشوق من
اکنون زنیست سالخورده...
با چشمهای خسته و کم نور
با صورتی شکسته و رنجور
اما به من که می رسد از شرم
روبند می زند.
*****************************************************************
هنوز هم مثل سایه می آیی و می روی ..می آیم و می روم. سکوت میکنی و حرفی نمی زنی.. سکوت میکنم و حرفی نمی زنم. مانند شعرسرگیجه گرفته ای ..سردرگمی و قافیه می بافی.. سرگیجه گرفته ام ..
دیگر توان سکوت را ندارم..زودتر از او میشکنم. تحمل اشک را ندارم.. زودتر از آن فرومی ریزم.. خواب رسیدن به تو را نمی بینم.. زودتر از خواب از یادت می روم.. فراموشی هم- هرچه میکنم- نمیگیرم..زودتر از فراموشی میمیرم..اما نه! .. نه زندگیم زندگیست نه میمیرم..صورتت از یادم رفته و رنگ چشمهایت را گم کرده ام..چهار گوشه چشمهایم باز است و از هر گوشه سایه ات را که می بینم، میلرزم. دستم میلرزد..و تپش قلبم را برایت می نویسد..می گویی خنده دار نبود...متشکرم.. از بی تفاوتیت خنده ام میگیرد و قلبم برای هزار و چهارصد و سیمین بار آرزوی مرگ میکند...میگویی مرگ هم در دست تو یک بازیچه است: اسباب بازی زمان نا امیدی..اما مرگ چیز دیگریست...یک بازیچه نیست...مرگ آخر تمام حرفهاست. آخر تمام گریزها..بازیها...بن بستهاخفقان ها... و می دانی مرگ عصاره حسرت است در فراموشی محزون "عشق".
و می دانی"عشق": شبنم هر صبحگاه است که رنگ شرم را از روی صورت ماسیده ام، پاک میکند تا آرزوی مرگ را تکرار تر کنم... .
راست می گفتی... خنده دار نبود...دیگر خنده دارنیست...اما از بی تفاوتیت به مرگ که می رسم شاید خنده ات بگیرد. شاید نه!
آن لبهای سرخ، آن گونه های بر آمده، تو را به یاد چه می اندازند؟ آیا نباید نیلوفر سر برمی آورد و شاید باغبانی یا چه می دانم صیادی...نه! هیچ رازی وجود ندارد. هیچ رازی جز اینکه آنچه باید بشود می شود. هر تبی را هذیانیست و این تب زیستن را هذیان مرگ. فکر کنم همه نیلوفرها بالاخره یک روز پژمرده می شوند. اما آنها که سر بر نیاورده میمیرند، هرگز رنگ پژمردگی به خود نمی گیرند. چه عدالت محضی! جاودانگی در مرگ! بودن زاییده نبودن.
بودن یا نبودن: حالا دیگر مسئله این نیست. مسئله شاید فقط همین است: بودن زاییده نبودن و نبودن در عین بودن! مگر چند نفر از همینها که هستند ....کسی در آرزوی نبودنشان نیست...و چند نفر از آنها که نیستند ... کسی در آرزوی بودنشان ؟. مابقیش را خودت می دانی. از شعار بدم می آید. از مرثیه سرایی هم همینطور. اما فقط میگویم که دیگر....دنبال نیلوفرت نگردی . دیگر غصه نبودنش را یا چه میدانم! اینگونه بودنش را نخوری. این ذره های خاک، این سبزه های برآمده ، این دستهای گشاده نیلوفر، تو را به یاد چه می اندازند؟
نیمی از عشق
نیم درد...
دردهای کودکانه.
آنروزها
تو بودی
و من.....
نه.
بازیچه بوسه هایم
تل ابریشمیست
با دو چشم فندقی زشت
که بوی تو را می دهد....
و دستهای گچی نازکی
که از روی ابرها
چیده ام
***
شعر
روی شانه هایم نشست
و از توی قلبم
جنین خون آلود تورا
بیرون کشید.
توی مشتهای گره کرده ات
"عشق "
جامانده بود.
***
آنروزها تو تمام من بودی...
تصویر ماه را دیشب
در کف حوض آبیم کشیدم
هر که دید گمان کرد
تو در آب افتاده ای:
لیلی!
لیلی حوضک!

وعشق ...مهتاب ...و باران
کفشهایت را که داده بودی برایت واکس بزنم آورده ام...وقت ندارم بمانم...: خانم! لطفا یک لحظه از کلاس بیایید بیرون!...جوابم نمی دهی...هرچه از پشت پنجره کلاست سرک میکشم خودت را به آن راه می زنی انگار مرا ندیده ای.
اینها بهانه بود...می خواستم فقط تور ار یکبار دیگر در آن خیابان خلوت، بدون همهمه دوستانت ببینم....بعد سرم را بیندازم پایین و گورم را برای همیشه گم کنم و بروم...
بوی مادرم را می دهی...عجیب خنده هایت به او شباهت دارد. دستانت جوانند اما همانقدر رنج کشیده و استخوانی. دیروز روی تکه ای کاغذ که یافته بودم نوشتم تو را با آن پاهایی که هرگز به بیراهه نمی روند ...دوست دارم. اما جرات نکردم ... ترسیدم بگویی پسره...ی...
جعبه واکسهایم را گذاشتم زیر پایم تا تو را بهتر ببینم. با آن مقنای مشکی که لبخند مهربانت در آن روییدست... زیباتر می شوی. مست زیباییت می شوم. سرم را تکیه می دهم به دیوار کلاس و دستم بر روی گیتار خیالیم میلغزد...مهتاب را زمزمه میکنم که موتورسواری نقش زمینم میکند. صدایی نمی شنوم... من کجا هستم؟ سرم را برمیگردانم. جعبه واکسهایم آنطرف تر رها شده است و سیم گیتارم که بر پشتم افتاده است بریده. کم کم همهمه مردم در گوشم می چکد. می خواهم دسته گیتارم را که لای پایم مانده عصای دستم کنم و برخیزم. دوروبرم چند نفری جمع شده اند..سکه هایی از جیب بیرون می آورند و بر سر و رویم میریزند...سکه ها در خون دماغم که بر زمین ریخته غلت می زنند. تو با آن پاهایی که هرگز به بیراهه نمیروند جلو می آیی. بر دسته ویلچرت تکیه می دهی و با دست دیگر کنارشان می زنی. برای اولین بار است که اشک را در گوشه چشمهای مهربانت میبینم...بغضت را فرو میخوری و میگویی :
" لطفا برید آقایون! ایشون گدا نیست.
باور نمیکنم به خاطر من بغض کرده باشی. باور نمیکنم به خاطر من اشک ریخته باشی...باور نمیکنم....به خاطر من بر دیگران غریده باشی...چشم از صورتت بر نمی دارم. آهسته بلند می شوم. دسته گیتارم را میگیری و میگویی: جعبه واکست را بردار. بند جعبه را به گردنم می آویزم. با آن لباسهای پاره و کهنه! با آن سرو روی سیاه سوخته و ژولیده...می خواهم سرورویم را مرتب کنم...میگویی خوبست...برویم!
حالا سالهاست که روانشناسی نمی خوانی.بر گاهواره خوشبختیت که خود می خوانی تکیه میزنیم و با هم از سربالاییهای دربند بالا میرویم. در گوشه ای مینشینی. تو خط مینویسی و من قاب میکنم.
گاهی باران، با خطهای نوشته ات بازی میکند.
مجهول الهویه!
از تو بجز سرگیجه ای از یاس چیزی در من نمانده و رویای خاموش چشمهای تو چون سایه ای از حزن دیریست در دلم خانه گزیده...تمام بزرگتر ها مرا از اندیشیدن به توهم بازگشتت باز داشته اند ...اما بگذار این آدم بزرگها هرچه دلشان می خواهد بگویند...اگر سهم من از حضور تو تنها اندیشیدن به همین رویای وهم آلود است بگذار بماند. بگذار چراغ دلم را برفروزد و به پلکهای سنگینم رنگ شادی دهد. بگذار سهم من از حضورتو تنها رویایی باشد که با من میزید...راه می رود...شعر میگوید...در دل رویاهام دیگر کدام بزرگتری می تواند مرا از حضور تو نهی کند؟ دستم را بگیرد و در دادگاه حقوق بشر سنگسار کند؟ در دادگاه هایی که در آن همیشه حق با دیگران است. حق با دیگرانی که تو برده وار در جمع آنان میزیی و اجازه اندیشیدن به چیزی جز قوانینشان، مطالباتشان و هوسهایشان را نداری...حق پا فراتر نهادن از چهارچوب شرعیات و منعیاتشان را نداری....به دنیا می آیی چون آنها میگویند...روی دوپا راه می روی چون آنها میگویند و از همان اول دو سالگی که شوق پریدن در تو سرکش است سر جایت دست به سینه می نشینی چون آنها می گویند...میگویند که تو آدمی و آدم پری برای پریدن ندارد! چه حرف عجیبی ! بزرگترین دروغ دنیا را چه راحت بر زبان می آورند! مگر می شود آدم نتواند بپرد! با دروغها انس میگیری و سرجایت می نشینی و جم نمی خوری چون آنها می خواهند! بزرگ می شوی .. مذهب میگزینی....درس میخوانی...ممتاز میشوی چون آنها می خواهند....شعر میگویی چون آنها می خواهند...طرح میکشی چون آنها می خواهند... سرکار می روی چون آنها می خواهند...حذف می شوی چون آنها می خواهند...ازدواج میکنی چون آنها می خواهند...بچه می آوری چون آنها می خواهند....بغضت را فرو می خوری چون آنها می خواهند...دردت رامیبلعی چون آنها می خواهند... مثل مترسک می خندی چون آنها می خواهند....وآنوقت می شود یکی بود یکی نبود.... می آیی مثل پریزادها می نشینی لب زلالترین چشمه...همانطور که در کودکیت خیال میکردی... و در رنگ آب آرزوهایت را میبینی....رویاهای کودکیت را.... شاهزاده رویاییت با اسب سپید می آید...صدایت میکند...اسبش شیهه میکشد... خیال میکنی هنوز کودکی...خیال میکنی می توانی هنوز در رویایت عاشق باشی...مثل کبوتر پرواز کنی و بر شانه شاهزاده رویایت بنشینی...قه قهکی می زنی و کودکانه می رقصی و میروی...
سنگسارت میکنند...و روی سنگ قبرت می نویسند....مجهول الهویه!سالها پیش، نقاش زبر دستی بودم. یک استاد تمام عیار نقاشی به قول بعضی. درست قبل از اینکه به خدمت دولت در بیایم...سرم گرم بود به مینیاتور و رنگ و روغن و طراحی و شعر و داستان و تدریس نقاشی و طراحی و کاریکاتور. . . تب شعر وتدریس نقاشی.... نمیدانم چه میکند این کار اداری با آدم که هنرش خاکستر می شود! طبعش کشته می شود و رخوت بر جانش می نشیند...اکنون یک دهه است که دست بربوم و قلم مو نبرده ام و شاگردانم را که هر ازگاهی سراغی از کلاس و دوره میگیرند –ده سال است- که به دیگر بهانه ها پس میزنم... نمی دانم آن روحی که مرا بر می انگیخت تا دست بر بوم کشم واز نقش باطلم عالمی می آفرید، در این پرسه زدنهایم برای لقمه ای نان چه بر سرش آمده که دیگر یاریم نمیکند....
اکنون بارها نیت کرده ام قلمم را بردارم و نقشی بر صفحه کاغذ و بوم بیاورم...عجیب ناتوانم. از ناتوانی خودم گریه ام میگیرد... انگار دیگر این من که هستم آن من نیست. من گم شده ام. اکنون فقط یک کارمندم. یک انسان بی هنر و غیر آزاده. یک کارمند مواجب بگیر دولت که حالم از خودم بهم میخورد. از این میزها... این روزها... دیگر هنر یاریم نمیکند. این دوره تبعید پس کی تمام می شود؟ گمان میکنم هنوز بیست سال دیگر باید در این زندان مخوف بمانم... ایکاش دوباره خودم میشدم و نیازی نبود به خاطر لقمه ای نان تا این اندازه حقیر شوم! این میزها...این روزها....کی به سر میرسند؟ آیا لقمه ای نان به قیمت آزادگی یک انسان می ارزد؟
چاره ای نیست...سرم را می اندازم پایین و میگویم: اگر این پاره نان را جز در یوق و زنجیر نوکری نمی شود به کف آورد... آری زنده بودن بدان می ارزد!
دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم...به اندازه تمام لحظه های زیبایی که با تو زیسته ام...و تمام لحظات بی پایانی که به تو اندیشیده ام. .. پیش از این گمان میکردم هرگز نتوانم این عطش را...این تشنگی را به درک تو از احساسی که از درونم می جوشد ... بر زبان آورم ... پیش از این گمان میکردم که زیبایی عشق در ادراک محجوبانه آن است. اما اکنون که خود می خواهی... اما اکنون که در اندیشه ماندنی...اکنون که دیگر مرا جز اندیشه تو آرامی نیست...اکنون که در آغوشم آرام گرفته ای و چشمهایت را روی شانه من بر هم نهاده ای...اکنون که آهسته در رویاهایت فرو می روی ... آهسته پای گوشت زمزمه میکنم:
دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم...به اندازه تمام زندگیم دوستت دارم. به اندازه تمام قطرات اشکی که نثاردلتنگیم کرده ای...و ساعتهای مدید انتظاری که به پای آمدنم ریخته ای. اکنون که در دستانم آرام گرفته ای ... و صدای ظریف قلبت را می شنوم...و گرمی نفسهای آرامت را احساس میکنم...می خواهم قبل از آنکه مرگ فرصت مهرورزیدن را از ما بگیرد...و زندگی دوباره دست جدایی از آستین بر آورد...قبل از اینکه خاک تیره لبخند را از چهره هامان ببزداید و پیری بر صورتهای داغدیدمان چنگ زند...قبل از آنکه شادمانی وصل دوباره در گریه غربت محو شود و سنگ هجر بر سینه بیتابمان سنگینی کند... اینجا...روی همین خاک تیره که از آن زاده شده ایم و در آن فرو می رویم......بگویم دوستت دارم و شادمانم اگر فرزند ناز پرورد توام... مادر.
دریافت کد انیمیشن و بازی الکترونیکی پرتاب سنگ بر علیه اسرائیل:
http://whats-happening.net/fa/stone/index.htm
عکسهای غزه و سربازان اسرائیلی:
تصنیف
هنوز صدایت را می شنوم. صدایت در گوشم میپیچد و کلماتی را که همین تازگیها از تو شنیده بودم، دوباره می شنوم. صورتم را که میچرخانم، در آینه میبینمت . همانجایی که همیشه می ایستادی و لبخند می زدی. با همان زیبایی و وجاهت دست نیافتنی و بی مانند. با همان مهربانی و سرشاری...با همان لبخند همیشگی.
دستم را به سمتت دراز میکنم. انگشتانت در دستانم محو میشوند بعد بازوانت و بعد تمام سایه روشنهای اندام یخ زده ات.
هیچکس نمی داند چرا اینقدر منجمد شده ای. مثل قطرات شبنم مثل دانه های برف. مثل ضربه های تگرگ. تا دستت می زنم بخار می شوی . آب می شوی و دیگر وجود نداری.می گویی این خصلت آیینه است که خاطرات را تنها به یاد می آورد اما زنده نمیکند. اما من به تمام مقدسات قسم می خورم که تو زنده ای. مانند من نفس میکشی. راه میروی. روی موهایت دست میکشی و توی دستمال کاغذی سفیدی عطسه میکنی. تو باز ریشخند می زنی. انگار که از ساده اندیشیم خنده ات میگیرد. اما من دستم را دراز میکنم یک شمع برمیدارم روبروی قاب عکس خالیت میگذارم و نیت میکنم تورا در خواب ببینم. قاب عکس خالی. بعضی از واژه ها عجیب تکراری شده اند. قاب عکس خالی هم همینطور. از شدت خالی بودنش تکراریست. و اینکه هرگز تصویر تو را و حتی تصویر سایه ات را در خودش ندیده و آنقدر شیفته توست که هر روز لبخند و ژستی تازه از تو را در خودش خیال میکند. گاهی دلم برای بغض چهارچوب کهنه اش می سوزد که اینقدر عاشقانه خیال اندام دست نیافتنیت را در بر گرفته است. رویش رابر می گردانم تا دیگر گریه اش را نبینم. برایش سوگند می خورم که تو رفته ای. مرده ای. اشکم در می آید. صدایت در گوشم می پیچد و سایه خیالت دوباره راهم را میزند. شمع را از برابر آیینه برمی دارم با دو تا انگشت شست و سبابه ام شعله سرکشش را آنچنان میلغزانم که خاموش می شود. انگشتان سوخته ام را در برابر آیینه میگیرم. به انجماد آینه میزنم. یخ آیینه آب می شود. تو را میبینم که آنسوی آیینه نشسته ای و با لذت پکی بر سیگار میزنی. انگار این" سناریوی درام" سخت مشغول و مشعوفت ساخته است! از دستت خشمگین می شوم. سیگارت را زیر پایم لگد میکنم و صندلیت را آنقدر میچرخانم تا سرت گیج رود. آنوقت می گویم یادت باشد: دیگر...سر به سر من، نگذاری... تو گیج شده ای. حالت به هم خورده است. توان برخاستن نداری. دستانت مثل کاغذ چروکیده در هم فرو می روند. برای محو شدن تلاش میکنی اما نمی توانی. انعکاس صورتت با قطره اشک من به زمین می چکد: بر روی جسد سیگار لگد شده ات. یک لحظه خاکستر سرخی از آن می جهد و دیگر دود....
همه چیز اینجا واقعیست... مانند دود سیگارت: زشت... گنگ...مرموز و تهوع آور.
نشانه ها خط سپیدی هستند توی جاده زندگی که راه نرفته ات را نشانم میدهند.
من اما روی تمام نشانه های بودنت خط سرخی کشیده ام. تو را از دامن زندگیم برچیده ام و در ورای باورهایم آنجا که دست هیچ بنی بشری و هیچ کس... جز خدا به آن نمی رسد گذاشته ام. آنجا برایت امن است و کسی جز او از حضور تو با خبر نیست.
افسوس بر آدمی ...که هر آنچه را دوست تر دارد دربندش میکشد و به بندگیش دل می سپارد.
تو را از آفتاب دزدیده ام...و در امتداد همین جاده بر آمدنت درنگ کرده ام. ...
چه لذتی دارد برای صیاد که صید را به اشتیاق در بند ببیند نه به اضطرار. تو خود این بند را... این بند پاره پاره اضطرابم را دور دو تا پای چابک گریزت گره زده ای و من از این دیوانگیت خنده ام میگیرد.
شنیده ای؟ صید که به اختیار خود در بند شود...صیاد یا وا میگذارد اورا و می رود ...یا خود واله و دربند صید میشود! من... هیچکدامم.
اگر از این جاده گذر نکنی...دیگر مرا نخواهی دید.
گفتی: حسرت بر این آدمها : برای فساد و تباهی تلاش میکنند... وقتی برای اصلاح گری آفریده شده اند
گفتم: و برای نفرت و تنهایی...وقتی که برای عشق ورزیدن آفریده شده اند.
گفتی: انسان و جن را خلق نکردم جز برای اینکه مرا بپرستند...
گفتم: آیا ادامه زندگی به رغم اشتیاق به مردن... و ادامه بودن...به رغم اشتیاق به رفتن چیزی جز پرستش تام و عبادت محض است؟
گفتی: منم اول و آخر و ظاهر و باطن ...
گفتم: پس من... جز اراده محض تو، کیستم؟
و جز در حضور مادام تو.... کجایم؟
خیلی حرفها را نمی شود زد. خیلی چیزها را نمی شود گفت. حتی وقتی که سعی میکنی از چهره ظریف و نازک خودت برای کسی هیولای زشت و پیری بسازی باز خیلی حرفها را نمی شود گفت. هیولا شدن کار ساده ای نیست مخصوصا وقتی که میخواهی به خاطر فراراز ترس، ازهیولا ی ترس، خودت هیولا شوی. باید پوست دیوی را بیابی و در آن فرو بروی. اما بازهم لو می روی و میفهمند که تو یک دیو نیستی. بازهم کشفت میکنند و در انتظار بازگشتت و سلام دوباره ات می مانند. باید گاهی از هم فرار کنیم. باید گاهی هم را فراری بدهیم تا اطمینان حاصل کنیم که از دوست داشتنهای زیادی همدیگر در امانیم. گاهی لازم است هیولا شویم. اما هیولا شدن کار ساده ای نیست. باور کن برای من هم کار آسانی نبود. اما باید هیولا می شدم تا به راه خودت بروی. تا دیگر پشت سرت را هم نیم نگاهی نکنی. تا دیگر نگرانم نباشی و اینطرف و آنطرف نایستی و در فکر فرو نروی. باید از خودم ازحرفهای خودم برایت یک غول می ساختم تا کمی از آن بترسی و متنفر شوی. متنفر شوی و بگریزی. آنوقت خیالم راحت میشد که از من در امانی. از اندیشه من در امانی و این فکرها، این خیالهای عجیب و غریب سد راهت نمی شوند. دیگر فقط به خودت تعلق داری و بدون نیاز به بودن من می توانی شاد باشی و بخندی. تا ابد بخندی. آنوقت خیالم راحت میشد. خیالم راحت بود که وجود عزیزت را مانند گوهر امانتی به صاحب اصلیش یعنی همان زندگی ساده و بی پیرایه ات سپرده ام. آنگاه خیالم راحت می شد که تکه های پاره پاره شده قلبت را به تو بازگردانیده ام و تو دوباره خودت شده ای. با همان خنده های زیبا و دوست داشتنی و ابدی. با آن شادمانی بی کم و کاست و آن جست و خیزهای بچگی.
تفاوتها به من درس داده اند. آموخته ام که حتی دو پرنده هم جنس و هم سال و هم رنگ همیشه با هم متفاوتند.. و علی رغم تمام شباهتهایشان اگر در یک حلقه به هم زنجیر شده باشند هرگز نمی توانند بپرند.. مگر اینکه این دوگانگی یک طوری از بین برود. با فنا شدن یکی . با مرگ یکی. .و من نمی خواستم آنقدر به من وصل باشی تا چاره ای جز مردنمان نباشد. باید میگریختی. باید از این بند میگریختی. من سد راهت شده بودم و تو دیگر نمی توانستی شاد باشی. باید هیولا می شدم تا از من بگریزی. باید احساس خشم و حیرتت را برمی انگیختم تا روی برگردانی و بروی. اکنون خیالم راحت است. زخمهای قلبت دوباره جوش میخورند و بی تردید به راه خودت می روی. آنگاه من، از پنجره بیرون را نگاه میکنم. قفس خالیت را میبینم. دانه های نیم خورده ات را که بر کف آن ریخته و سبز شده اند. آواز عاشقانه جفتت را می شنوم و صدای ضعیف جوجه هایت را در لانه ای که گمان می کنم همین دوروبرهاست. از پرواز آزادانه ات خرسندم و داستان شادمانیت را شبها برای پسرانم می خوانم. می خواهم بدانی تا ابد و برای همیشه دوستت دارم... ولی دیگر به بازگشتت نمی اندیشم. نباید بیندیشم. باید قفس کهنه ات را به سمساری بسپارم.
افتاده ام در چاه دروغ. تنم میلرزد. دستهایم سیاه سیاه شده اند. گیج شده ام. ناخواسته اشک از چشمانم می ریزد. تمام تنم سر شده است. نفس که میکشم بخار سردی جلوی چشمم را میگیرد و تنها روشنی ساده ایست که در این عمق تاریک چاه میبینم. دیواره چاه لیز رطوبت و جلبک است. هیچ دستاویزی برای نجات ندارم. سردم است. خوابم می آید. همینجا در همین انتها میمانم.چشمهایم سنگین تر می شوند. خیال میکنم که آزاد شده ام. ریسمانی از آن بالای بالا آمده و کسی صدایم میکند. صدا را می شناسم. صدای دروغ است. آمده دوباره فریبم بدهد. با سردی نگاهش میکنم. اشک از گوشه چشمم میچکد ریسمان دروغ را که میبیند همانجا یخ می زند. چمپاته زده ام. سرم را دوباره به زیر می اندازم. خودم را گلوله میکنم.تنم را به هم میفشارم .آخرین انرژی های حیاتیم را برای گرم نگه داشتن تنم به کار میگیرم. استخوانهایم از سرما یک به یک ترکیدند و سر شدند. حس خواب آلودگی مطبوعی مرا در خود میکشد.انگار همه جانم توی سرم سیال است. یک چیز غریب یک حس آشنا و دل انگیز مرا به اعماق خودم می برد. به سالهای آفتابی دیروزم. به آوازهای مادرم. به بازگشتهای پدر. به جست و خیزهای کودکانه خودم وهمسالانم. مرا می برد به باغ به باغ انار. به سرخ و سیاهی شاهتوت. به بوی ملس صمغ درخت. به خانه های شنی...می روم در خیال شیرین او. خیالش بوی باران را به یادم می آورد .بوی گرگ و میش هوا را. بوی صبح را. بوی تند جوشانده نعنا را.خیالات زیبایی که به دروغ در دل پرورانده بودم. به زندگی دروغین خودم. به خنده های دروغینم می اندیشم. نمیدانم چه شد که تصمیم گرفتم از دروغ بگریزم. فکرم اصلا کار نمیکند.ولی آها! یادم آمد .تا وقتی که هیچ چیز نگفته بود همیشه اصرار میکردم یک چیزی بگوید. می خواستم حرفش را تنها یک حرف را به یادش بیاورم. یادش نیامد. گفتم چیزی که از خاطرت برود حتمادروغ بوده. به من گفت من دروغم. من خودم دروغم. گفتم اگر تو دروغی پس همه چیز دروغ است.
تو دروغی؟ همه چیز دروغ است؟ باورم نشد.
دیوارچاه لیز رطوبت و جلبک است. چشمم که باز شد دیدم که اینهمه عمر را تنها در خیالات خودم توی این چاه تاریک و باریک زیسته ام. چشمهایم را می بندم. صدای دروغ می آید. می خواهد نجاتم دهد...اما من که می دانم..می دانم...مگر خودش نگفت دروغ است؟ پس گوش نمی کنم..حالا که همه خیالهایم..همه زندگیم دروغ است پس فکر میکنم خیال کرده ام. خیال کرده ام صدایم زده است.سرم را میگذارم روی پاهایم چشمهایم سنگین تر می شوند.به خواب میروم تا دیگر صدای دروغ را نشنوم. خواب ابدی..ولی انگار دیگر صدایم نمیکند. دیگر چیزی نمی شنوم. راست گفته بود دروغ است؟ باور نمیکنم... .
شاعر سکوت کرد
شعری نبود تا بسراید..
دیری نبود تا بپرستد
عشقی نبود تا بستاید...
شاعر سکوت کرد
انگار ابر تیرهُ انگار ابر سیر
از بارشش به گور جوانمرد شرم داشت
انگار خاک کهنه
انگار خاک پیر
از ریزشش به جان جوانمرد شرم داشت
انگار سنگ ساده
انگار سنگ سخت
از ماندش به دست جوانمرد شرم داشت
انگار یک گلوله امانش بریده بود
اما خود از شکفتن آن سینه شرم داشت...
شاعر سکوت کرد
زیراک از سرودن بی کینه شرم داشت
شاعر سکوت کرد و گلوله خودش سرود:
مرگی که از تپیدن آن سینه شرم داشت.
شاعر سکوت کرد....
تا بر آنها فانوس سبز شود
اشکهایم را میکارم
تا عشق از آنها سبز شود
آههایم را میکارم
تا بر آنها فریاد سبز شود
مشتهایم را میکارم
تا سنگ از آنها سبز شود
قلبم را میکارم
تا
وطنم بدان سبز شود.
خانه ام وطن.
"تقدیر سکوت"
ای سنگ
چرا نمی شکوفی
مگر صدای باران را نمی شنوی؟
و گرمی خورشید را حس نمی کنی؟
(باران تیری که بر سرم می بارد
و گرمی خورشیدی
که بر لبهای عطشناک بچه هام
بوسه میزند؟)
ای سنگ
چرا ساکتی؟
مگر با دستهای نسیم نوازشت نکرده ام؟
و گاتهای عشق را
بر شرمناکی گامهایم
نخوانده ای؟
ای سنگ
مگر پیش از این پرستشت نکرده اند؟
به خاطرصبرت بر ضربه های کوهکن
و تصمیم استوارت بر فرونریختن و ایستادن...
ای سنگ!
اکنون چرا خامشی
و صبر مرا نمی پرستی؟
زیر دشنه های دژخیم و لگدهای اهریمن...
که چنین عاشقانه ایستاده ام
تا با هزار گلوله شهیدم کنند
و زنده زنده در گورستان غزه دفنم کنند...
اما فلسطین بماند اگر مرده ام...
ای سنگ
چرا نمی شکوفی؟
....
اسبها می تازند و تو خاموشی
تانکها می آیند و تو خاموشی
روزها میگریزند و تو خاموشی
شبها می دوند و تو خاموشی...
مگر صدای شیونم را نمی شنوی:
بچه هام ُ
با برگهای زرد پاییزی
دسته دسته فرومیریزند و تو خاموشی...
زنده زنده می سوزند و تو خاموشی
دسته دسته میمیرند و تو خاموشی
بچه هام...
ای سنگ
چرا خاموشی؟
مگر اشک تو ر ا دزدیده اند
در انتظار چه نشسته ای؟
بر پیکر گورم نشسته ای و چنان خاموشی...
در مشت بچه ام جامانده ای و چنان خاموشی
ای سنگ
در انتظار چه نشسته ای؟
که چنین آرام
در دستان کودک مرده ام مانده ای
که از راه مدرسه دیگر بازنگشت...
مگر تو را به سوی گلوله نشانه نرفته بود؟
چگونه ماندی ودیدی
که شب گلوله چکاند در گلوش؟
مگر تو را به سوی گلوله
نشانه نرفته بود؟
ای سنگ...
مگر تو قلب نداری؟
ای سنگ...
سکوت تو از چیست؟
هر صبح
با گوشهای خودم
تپش ضجه را در قلبت می شنوم
ورقهای مرثیه سازشت را می خوانم...
و می بینم
چگونه از" تقدیرسکوت"
گریزانی...
چرا مرا نمی پرستی
تا تقدیر تو را بشکنم؟
ای سنگ
چرا ساکتی؟
چقدر سخت می شود دوباره ساده بود
چقدر سخت می شود میان اینهمه هجوم کار و مرگ زنده بود
چقدر ساده می توان ز زیستن گریخت
چقدر سخت می توان دوباره ساده زیست.
تمام چهره ها پر از نقابهای تلخ
تمام قلبها تهی از عشق
تمام چشمها پر از غرور
در نهان پرند از اشک شور
و من که درس عشق خوانده ام
سخت نا امید مانده ام
مشق دفترم تهی از عشق
سخت ناگزیر مانده ام...
چقدر ساده می شود از آسمان گریخت
چقدرساده می شود به خاک تیره تکیه کرد و مرد
و بر سر مزار خویشتن نشست و گریه کرد
و باز گریه کرد و باز گریه کرد و گریه کرد....
چقدر سخت می شود دوباره زنده بود...
و من که باورم نمی شود هنوز زنده ام!
رنگ چهره ام پریده است
وای ازاینهمه سیاه و زشت وسرد
که چشمهای ساده ام
از این نقابهای تلخ دیده است
باورم نمی شود هنوز زنده ام!
به قناریها فکر کرده ای؟
به اوج گرفتنشان در خیال
و مرگشان در قفس؟
به دانه چیدنشان از عشق
و به رنجیدنشان از شک؟
به قناریها فکر کرده ای؟
وقتی مرگ سبکسرانه می بلعدشان
و آوازشان در گلو می خشکد؟
قفس یکباره خاموش می شود
و چشمهایشان را مورچه می خورد؟
به قناریها فکر کرده ای
که همچون ما
در خیال بهار و باغ می پرند
و چشمهای کوچکشان هر صبح
به روی آینه باز می شود؟
فکر کن به قناریها
به سهم کوچکی که از دنیا می برند
و به آواز قشنگی که در آن می خوانند...
به آواز قشنگی که در آن
تا لحظه مرگ می خوانند.
صبح)
بانوی عشق و آینه خندان بود
بانوی عشق و آینه رقصان بود
ناگه میان راه تو پیدا شد
چون آینه که قلب تو را دزدید...
بانوی قد کشیده در آیینه
انگشتهای بی هدفش چرخید
اندازه تمام قناریها
اندازه تمام چلچله ها رقصید
اندازه تمام سخن ها گفت
اندازه تمام ورقهای زرد
اندازه تمام آینه ها خندید
(رفتی ولی نمانده در آن غوغا
عشق تو ماند، بی هدف و مرموز
بانوی عشق ماند و خیال تو
در انتظار آمدنت هر روز)
در انتظار گام های تو ، هر امروز
آواز خواند و ماند و گذر را دید
آنقدر ماند خسته میان در
تاکه در آستانه در خشکید
(شبها برای دوست دعا میکرد
در دل برای راه تو پل می بافت
حتی کویر و کوه و بیابان را
با عشق تو به باغ بدل میکرد)
چشمش به در تمامی شبها ماند ...
آخر نیامدی و دلش رنجید!...
از هرکه دید جای تو را جویید
از هرکه گفت حال تورا پرسید
آخر کلاغ از تو خبر آورد:
یک چشم شور عشق تو را دزدید...
یک چشم شور عشق تو را دزدید!
بانوی عشق و آینه تنها ماند
غمگین میان پنجه یک سرداب
بی تو میان دست فلک لرزید
یک آینه ز دست فلک افتاد
بی تو به چاه خاطره ها لغزید....
افتاد مثل مرگ قناریها
صد تکه گشت و گور ، تنش بلعید
بانوی عشق مرد و وصیت کرد
هرگز کلاغ با تو نگوید هیچ
بی عشق لوح عمر تو می افتد!
یک چشم شور عشق تو را دزدید...
یک چشم شور عشق تو را دزدید!
(صبح)
وقتی که شاعرعاشق می شود
تمام ابرها را میبارد
تمام رودها را میگرید
تمام رعدها را می غرد
اما باز عاشق تر می شود...
وقتی که شاعر عاشق می شود
تمام کوهها را میکند
تمام سنگهارا می شکند
جامه می درد و سینه می شکافد
اما باز عاشق تر می شود...
وقتی که شاعرعاشق می شود
تمام زندگی را میمیرد
تمام مرگها را می زید
اما باز عاشق تر می شود...
وقتی که شاعر عاشق می شود
برای همیشه سکوت میکند...
و دیگر عشق
خود می سراید...
شاعر گم می شود
(راشین گوهرشاهی)

دلم بر من شوریده است
از کنار عشق می گذرم، چونان ابری بر انگشتری درخت
بی سر پناه بی باران
چونان گذر سایه بر سنگ
و خود را از پیکری که هرگزش ندیده ام واپس می کشم
و دلم را چون پیراهنی بر شانهّ خویش می برم .
*****
...و ای عشق، ای که عشقش می نامند
تو کیستی که هوا را شکنجه می کنی
و زنی را در سی سالگیش به جنون می کشانی
و مرا پاسدار مرمری می سازی که آسمان از گامهایش جاری است؟...
بخواب تا رویایت را ادامه دهم
بخواب تا فراموشت کنم
بخواب تا جایگاهم را در ابتدای گندم ، در سرآغاز کشتزار و آغاز زمین از یاد ببرم
بخواب تا بدانم بیش از آنچه دوستت دارم دوستت می دارم
بخواب تا در میان بیشهّ انبوهی از لطیف ترین موها
بر تن آواز کبوتر گام بگذارم
بخواب تا بدانم در کدامین نمک می میرم
ودر کدامین عسل برانگیخته خواهم شد
بخواب تا دستانم را شماره کنم
تا آسمانها و شکل گیاهان را در تو بشمارم
بخواب تا گذرگاهی برای روحم حفر کنم
روحی که از سخنم گریخته و بر زانوانت فرو افتاده است....
بخواب تا بر من بگریی.
*****
دوست دارم، دوست دارم ، دوستت دارم
نمی توانم به آغاز دریا برگردم
ونه یارای رفتن به پایان دریا را دارم. حرفی بزن!
دریا مرا تا کجا در تمنایت خواهد برد
و تا چند جانداران خرد در فریادت بیدار خواهند شد؟
مرا بدار تا خوراک کبک و میوهّ توت را در ستاره ّ زحل
بر آتشزنهّ زانوانت به دست آورم.
دوست دارم ، دوست دارم ، دوستت دارم
اما نمی خواهم بر موجهایت سفر کنم
مرا بگذار ، همان گونه که دریا صدفهایش را
بر کرانهّ تنهایی بی آغاز وامی گذارد.
مردهام را دوست دارند
مردهام را دوست دارند
تا بگویند از ما بود
با ما بود.
گفتند:
ـ مرگت را چگونه میخواهی؟
گفتم:
ـ آبی، چونان ستارهها
که از سقف سرازیر میشوند.
گفتم:
ـ مرا کمکم بکشید
که واپسین سرودم را
برای همسر دلم بسرایم.
خندیدند
و از خانهام
جز شعری
که برای همسر دلم گفتم
چیزی ندزدیدند!
(شعرهایی ازمحمود درویش-پدر شعر مقاومت فلسطین)
http://www.firooze.com/article-fa-628.html)
اولین بار است که در این وبلاگ شعری غیر از شعرها و نوشته های خودم درج کرده ام! اما این یکی واقعا فرق میکند... شعر مقاومت است. آنهم شعر محمود درویش شاعر مقاومت فلسطین که توانست دوستی های زیادی برای فلسطین حتی در میان اسرائیلی ها بیافریند با شعرهاش. حالا چند روزیست که مرده. شعرش نه خودش. خودش هم نه: تنش. یعنی اصلا نمرده ولی دیگر نمی تواندمثل ما راه برود... به زبان ما شعر بنویسد و صورت اشک آلود ملک فلسطین را در ترنم سرو ده هاش به لبخند بیاراید. حالا شعر فلسطین هم به دنبال نوزاد ترانه سرایی میگردد که در دامان اندوهش بپروراند و شاعر دوباره اش کند. محمد درویش یک تن بود که برای فلسطین شعر مقاومت می بافت. اکنون اینهمه شاعر! چرا هر یک شعری برای مقاومت نمی گویید تا پس از این هم شعر مقاومت بی مادر و پدر نماند؟

این شعر دیگریست بسیار زیبا از او که حیفم آمد اینجا نیاورمش:
عاشق فلسطینی(Lover from Palestine)
محمود درویش
برگردان: سیامک بهرامپرور
چشمانت
نشتریست در قلب من
دردناک اما دلپذیر
در برابر باد میپایمش
و با آن ضربتی عمیق میزنم به شب
به درد،
زخمش چراغان میکند تاریکی را
و حال مرا به آینده پیوند میزند!
عزیزتر از جانم!
فراموش خواهم کرد دیدار چشمانمان را
آنگاه که بار اول
با هم
پشت در بودیم!
واژگانت
ترانهی من بودند
خواستم بخوانم، اما
زمستان جای بهار را گرفت.
واژگانت چون گنجشکی پر کشید
چون گنجشکی که دریچههامان را ترک گفت
بعد از تو!
آیینههامان
،شکسته از غمها،
فرامان گرفتند
ما تکهتکههای صدا را برچیدیم
و تنها آموختیم
سوگواری را برای سرزمین پدری!
ما باید دوباره بکاریمش
با هم
بر فراز سینهی گیتاری
بنوازیمش بر بامهای سوگقصهمان!
تا شکل ماه و صخره ها دیگرگون شود...
...
... اما فراموش کردهام...!
فراموش کردهام صدایت را!
آیا از سکوت من است این؟!
آیا از سکوت من است این یا
عزیمت تو
که گیتار من خاک میخورد؟!
آخرین بار در فرودگاه دیدمت:
مسافری تنها
بی رهتوشه!
به سویت دویدم
چونان چون یتیمی،
کودکی به دنبال پاسخها با فراست اجدادی:
چگونه باغستانی سبز توانست زندانی شود،
بکوچد و تبعید شود به هواپیمایی
و همچنان سبز باقی بماند؟!
به خاطراتم در میشوم
پرتقالها را دوست دارم و
از هواپیماها بیزارم!
جاییکه ایستادم اما،
- به سان سیلابهای باران فروریخته!-
ما تنها پوست پرتقال را داشتیم و
پساپشتمان
بیابانی بینهایت تن گسترانده بود!
دیدمت
بر تلی از خار
طرح چوپانی بیگوسپند.
دیدمت
بر خرابهها و...
ناگهان
تو باغستانی سبز بودی.
ایستادم
چون بیگانهای به نواختن دروازهات،
درها، پنجرهها و سنگهای سیمانی
لرزیدند!
چهرهات را دیدم
در چاهها!
تکهتکه در انبارهای غله!
پیشخدمتی دیدمت در کافههای شبانه!
دیدمت در میانهی اشکها و زخمها!
و تو
واژگان روی لبان منی!
تو آتشی و
تو آبی!
دیدمت بر دهانهی غاری
که کهنههای یتیمت را میآویختی!
دیدمت در اصطبلها و
در خیابانها
که خود را گرم میکردی
با آتش.
دیدمت
در سوگواری نکبت،
در خونی که از خورشید میچکید،
در شوری دریا و شن!
و هنوز
تو زیبایی
چنانکه زمین،
چنانکه کودکان!
سوگند میخورم
از مژگانم
برایت یک روسری ببافم!
با کلماتی شیرینتر از عسل و بوسهها
خواهم نوشت:
...و بوسههایی که تویی
و تو
باقی خواهید ماند!
دریچههایم را بر هجوم شب میگشایم،
به روی ماهی سیمگون،
آوارهی خیابانهای پایین شهرم،
در تاریکی.
قراری دارم با کلمات،
با طلوع روشنا.
تو باغ بکر منی،
به صداقت گندم!
با ترانههامان
هوا را خواهیم شکافت
و باروری را
در خاک خفته خواهیم کاشت!
و تو:
چون نخلی چلگیس،
استوار در برابر طوفان،
بیاعتنا به وزش تیغ،
بر فراز چنگ و دندان دیوهای جنگل!
به سوی من بیا!
از هر کجا که هستی،
هر چه بر سرت آمده، ...
و رنگ را به گونههایم برگردان و
معنا را به بودنم!
بازگرد و
مرا به عمق چشمانت ببر
شاخهای زیتون بردار و
بیتی از سوگقصهام،
بازیچهای،
سنگی از خانهمان بردار
تا فرزندانمان
راه خانهشان را به یاد آورند!
فلسطینی چشمان توست!
فلسطینی نام توست!
فلسطینی رؤیای تو،
فلسطینی روسری توست!
تنت،
پاهایت!
فلسطینی سکوت- واژهها،
فلسطینی صدا،
فلسطینی در زندگی!
فلسطینی در مرگ!
در خاطراتم، میبرمت!
برای دمیدن به آتش واژگانم،
برای تغذیهی اندیشههایم.
و با نام تو در درهها فریاد میکنم:
«اسبان جنگی!»
ملاقاتشان میکنم
اگرچه زمانه دیگرگون شده؛
بر حذر باش!
بر حذر از سمها و سنگها!
بتهای بزرگ را شکستم
آذرخش به چخماق خورده است و
من
گسترههای شام را
با ترانههام خواهم آکند!
با نام تو
فریاد کردهام به سوی دشمن:
اگر به خواب رفتم
بگذار هیزمها تنم را ببلعند!
مورچگان را توان پرورش عقاب نیست!
و افعی
تنها افعی میزاید!
دیرسالی پیش از این
اسبان جنگی را
به عمقاعمق روحم بازگرداندم.
میدانم
روزی
دوباره رهاشان خواهم کرد!...
***
منبع شعر:
چشمهایم را شستم:
از روی صورتم پاک شد.
عطسه که کردم
بینیم را باد برد!
فقط دهانم ماند...
خمیازه کشیدم :
تمام مزرعه در راه گلویم ماند...
دلم درد میکند آخ!



